عقاب میتواند 70 سال زندگی کند اما به 40 سالگی که میرسد چنگالهای بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمیتوانند طعمه را گرفته و نگهدارند.نوک بلند و تیزش خمیده و کند میشود.شهبالهای کهنسالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش میچسبد و پرواز برایش دشوار میگر...دد.آنگاه عقاب میماند و یک دوراهی : یا اینکه بمیرد و یا یک روند دردناک 150 روزه را تحمل کند و این روند مستلزم آنست که به قله یک کوه پرواز کرده و آنجا بنشیند در آنجا منقار خود را به صخره ای میکوبد تا کنده شود و آنقدر منتظر میماند تا منقار جدیدی بروید  سپس چنگالهایش را از جا در می آورد پس از آنکه چنگالهایش رویید عقاب شروع به کندن پرهای کهنه اش میکند پس از گذشت 5ماه عقاب مجددا پرواز میکند و مدتها زندگی خواهد کرد یعنی برای 30 سال دیگر.....

چرا تغییر لازم است؟بسیار میشود که برای ادامه زیستن تغییری را ایجاد کنیم گاهی اوقات نیاز داریم از شر خاطرات و عادات کهنه و سنتهای نادرست گذشته رها شویم. برای پرواز به آسمانها منتظر نمان که عقابی نیرومند بیاید و از زمینت برگیرد و در آسمانهایت پرواز دهد بکوش تا پر پرواز بر بازوانت جوانه زند و بروید و بکوش تا اینهمه گوش و پیه و استخوان سنگین را که اینچنین به زمین وفادارت کرده است سبک کنی و از خویش بزدایی. آنگاه بحای خزیدن خواهی پرید. در پرنده شدن خویش بکوش و این یعنی بیرون آمدن از زندان درون.

نگارش در تاريخ دوشنبه هشتم خرداد 1391 توسط نیایش |
قبل از این که بخواهی در مورد من و زندگی من قضاوت کنی کفشهای من را بپوش و در راه من قدم بزن . از خیابانها، کوهها و دشت هایی گذر کن که من کردم اشکهایی را بریز که من ریختم دردها و خوشیهای من را تجربه کن سالهایی را بگذران که من گذراندم روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم دوباره و دوباره برپاخیز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن همانطور که من انجام دادم و شکستها و پیروزیهای بدست آمده رل ببین و بعد ، آن زمان می توانی در مورد من قضاوت کنی ...
نگارش در تاريخ دوشنبه هشتم خرداد 1391 توسط نیایش |

http://www.art-reproductions.net/images/Artists/Leonardo-Da-Vinci/The-Last-Supper.jpg 
لئوناردو داوينچي موقع کشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگي شد: مي
بايست "نیکی ر"ا به شکل عيسي" و "بدي" را به شکل "يهودا" يکي از ياران
عيسي که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند، تصوير مي کرد.کار را نيمه
تمام رها کرد تا مدل هاي آرماني اش را پيدا کند.

روزي دريک مراسم, تصوير کامل مسيح را در چهرة يکي از جوانان يافت. جوان
را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هايي برداشت. سه سال
گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا
مدل مناسبي پيدا نکرده بود…کاردينال مسئول کليسا کم کم به او فشار مي
آورد که نقاشي ديواري را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو ,
جوان شکسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش
خواست او را تا کليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او
نداشت. گدا را که درست نمي فهميد چه خبر است به کليسا آوردند، دستياران
سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و
خودپرستي که به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند  نسخه برداری کرد

وقتي کارش تمام شد گدا، که ديگر مستي کمي از سرش پريده بود، چشمهايش را
باز کرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت:
من اين تابلو را قبلاً ديده ام! داوينچي شگفت زده پرسيد: کي؟! گدا گفت:
سه سال قبل، پيش از آنکه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي که در يک گروه
آواز مي خواندم , زندگي پراز رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت کرد تا
مدل نقاشي چهره عيسي بشوم!!!!!!!!
  نيکي و بدي يک چهره دارند ؛ همه چيز به اين بسته است که هر کدام چه
زماني سر راه انسان قرار بگيرند



زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد"

نگارش در تاريخ دوشنبه دهم بهمن 1390 توسط نیایش |
اطمینان :شاید بارها و بارها این داستان را شنیده باشید که روزی اهل روستا تصمیم گرفتند برای بارش باران دعا کنند در روز مقرر همه گرد آمدند و تنها پسربچه ای در میان جمع چتری به همراه آورده بود و این همان اطمینان است.
 
ایمان : همانند کودک یک ساله ای است که وقتی او را به هوا می اندازید می خندد چون یقین دارد که شما او را خواهید گرفت.
 
امید : هر شب با امید به زیباییهای روز بعد و آنچه در انتظارمان خواهد بود چشمها را می بندیم در حالیکه نمیدانیم آیا فردا طلوع خورشید را خواهیم دید؟
 
نگارش در تاريخ شنبه هشتم بهمن 1390 توسط نیایش |

يكي از كشاورزان منطقه اي، هميشه در مسابقه‌ها، جايزه بهترين غله را به ‌دست مي‌آورد و به ‌عنوان كشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همكارانش، علاقه‌مند شدند راز موفقيتش را بدانند. به همين دليل، او را زير نظر گرفتند و مراقب كارهايش بودند. پس از مدتي جستجو، سرانجام با نكته‌ عجيب و جالبي روبرو شدند. اين كشاورز پس از هر نوبت كِشت، بهترين بذرهايش را به همسايگانش مي‌داد و آنان را از اين نظر تأمين مي‌كرد. بنابراين، همسايگان او مي‌بايست برنده‌ مسابقه‌ها مي‌شدند نه خود او!

كنجكاويشان بيش‌تر شد و كوشش علاقه‌مندان به كشف اين موضوع كه با تعجب و تحير نيز آميخته شده بود، به جايي نرسيد. سرانجام، تصميم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از اين راز عجيب بردارند.

كشاورز هوشيار و دانا، در پاسخ به پرسش همكارانش گفت: «چون جريان باد، ذرات باروركننده غلات را از يك مزرعه به مزرعه‌ ديگر مي‌برد، من بهترين بذرهايم را به همسايگان مي‌دادم تا باد، ذرات باروركننده نامرغوب را از مزرعه‌هاي آنان به زمين من نياورد و كيفيت محصول‌هاي مرا خراب نكند!»

همين تشخيص درست و صحيح كشاورز، توفيق كاميابي در مسابقه‌هاي بهترين غله را برايش به ارمغان مي‌آورد.

 

گاهي اوقات لازم است با كمك به رقبا و ارتقاء كيفيت و سطح آنها، كاري كنيم كه از تأثيرات منفي آنها در امان باشيم

نگارش در تاريخ شنبه هشتم بهمن 1390 توسط نیایش |

یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او
گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای
نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی
خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم


گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم
سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی
عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم
کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد
سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی
مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی
حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود
مرد راهم باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم


نگارش در تاريخ جمعه هفتم بهمن 1390 توسط نیایش |
روزی مجنون از روی سجاده شخصی عبور کرد مرد نماز را شکست وگفت:

مردک در حال رازونیاز با خدا بودم برای چه این رشته را بریدی ؟

مجنون لبخندی زد وگفت :

عاشق بنده ای بودم وتو را ندیدم تو عاشق خدا بودی چطور مرا دیدی؟
 
نگارش در تاريخ سه شنبه چهارم بهمن 1390 توسط نیایش |

منم زیبا
که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیزا من خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی .یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک الوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را.بجو مارا تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم،اهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم.تویی والاترین مهمان دنیایم.
که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت
وقتی تو را من افریدم بر خودم احسنت میگفتم
مگر ایا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی.ببینم من تورا از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟رها کن ان خدای دور
آن نامهربان معبود.آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت.خالقت.اینک صدایم کن مرا.با قطره اشکی
به پیش اور دو دست خالی خودرا. با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام.آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد.به نجوایی صدایم کن.بدان اغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات اوردم
قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک اغوشم,شروع کن,یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان.رهایت من نخواهم کرد
سهراب سپهری 
سپهری
نگارش در تاريخ سه شنبه چهارم بهمن 1390 توسط نیایش |

یکی از بزرگوارانی که بنده خیلی هم بهشون ارادت دارم چند وقت پیش این وبلاگ رو تهدید به هک کردند در صورت اپ نشدنُ

القصه

اگه بازم تشریف فرما شدین منو بابت قصور در اپ کردن ببخشید چون واقعا سرم شلوغه

نگارش در تاريخ چهارشنبه چهاردهم دی 1390 توسط نیایش |
پیرزن با تقوایی در خواب خدا رو دید و به او گفت : (( خدایا من خیلی تنهام . آیا مهمان خانه من می شوی ؟ )) خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت . پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد. رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت. سپس نشست و منتظر ماند. چند دقیقه بعددر خانه به صدا در آمد . پیر زن با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد پیر مرد فقیری بود . پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد پیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست. نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیر زن دوباره در را باز کرد. این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد . پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت. نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد . این بار نیز پیر زن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد . پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیر زن را دور کرد. شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید . پیرزن با ناراحتی کفت: (( خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی اومد ؟))
خدا جواب داد :
)) بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی((
 
 
 
همه شب نماز خواندن،همه روز روزه رفتن
همه ساله از پی حج سفر حجاز کردن
زمدینه تا به کعبه سر وپابرهنه رفتن
دو لب از برای لبیک به گفته باز کردن
شب جمعه ها نخفتن،به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن
به مساجد و معابد همه اعتکاف کردن
ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن
به حضور قلب ذکر خفی و جلی گرفتن
طلب گشایش کار ز کارساز کردن
پی طاعت الهی به زمین جبین نهادن
گه و گه به آسمان ها سر خود فراز کردن
به مبانی طریقت به خلوص راه رفتن
ز مبادی حقیقت گذر از مجاز کردن
به خدا قسم که هرگز ثمرش چنین نباشد
که دل شکسته ای را به سرور شاد کردن
به خدا قسم که کس را ثمر آنقدر نبخشد
که به روی نااميدي در بسته باز کردن
                                                  "شیخ بهایی



نگارش در تاريخ چهارشنبه چهاردهم دی 1390 توسط نیایش |

خرید شارژ

فروشگاه اينترنتي ايران آرنا

تفریح و سرگرمی

دانلود

log